خرید بک لینک

"من میرم، باید برم، تو هم برو، اما اینطور نه، طوری برو که بتونم، اینجوری نه، بد شو، یه گندی بزن، یه دروغی بگو که بفهممش، یه خیانتی کن که به همم بریزه، یه چیزی بگو که دیگه نخام ببینمت، یه کاری کن احمد بعد برو،

من باید برم، اما اینجوری نمیتونم. یه کاری کن تورو به هرچیزی که می‌پرستی"

باز باران

باران بود مثل الان، دستفروش‌رسانی‌های پارک ولکس‌گارتن، کارتن بسر بطرف باغ رز میدویدند، آسمان تاریکی را غنیمت گرفته بود و شب آخر تابستان غرش‌کنان با بارانی سرد به پاییز وصل شد.

برچسب: نویسنده: اشکان خلیلی تاريخ: سه شنبه 10 شهريور 1405 ساعت: 8:47

صفحه بندی