خرید بک لینک

شاید باورتان نشود، اما زندگی هنوز جریان دارد، میروم و می آیم، نمایشگاه کتاب رفتم، 3 روز تمام، جزو ساعتهای عمرم نبود، لابلای کتابها زندگی کردم، چند کتاب را همان کنار غرفه نشستم و حداقل 7، 8 صفحه اش را خواندم، تهران با نمایشگاه کتاب، تهران دوست داشتنی من است، خانه من است،

زندگی همین جوری ها ادامه دارد. ادم ها هنوز بهترین قسمت زندگی اند، گاهی قشنگ ترین قسمتش، مثلا رفته ام مطب دکتر برای کنترل گزارش سی تی اسکن و ام آر آی، نوبتم شده است، نوبت پیرمرد بعد از من است، اما می گویم شما بروید داخل، میرود و دکتر بمن هم اشاره می کند که بیا داخل و بنشین، می روم داخل، پیرمرد روبروی دکتر نشسته.

سکه

ادم ها هنوز بهترین قسمت زندگی اند، گاهی عمیق ترینش، وقتی در اشاره ای از کسی غرق می شوی و روزها طول می کشد نجات پیدا کنی، مثلا جوانک موتوری که قرار بود من را شتابان برای کاری به امیریه برساند. گپ زدیم، بقول خودش بچه کیانشهر و کمتر از 25 سال سن دارد. می گوید پدر ومادرش را در کودکی از دست داده و پدربزرگ بزرگش کرده، حالا چندصباحی است پدربزرگ هم رفته و جوان تنهایی زندگی اش را باهمین موتور می گذراند، می گوید از چندسال پیش پس انداز می کرد تا بتواند یک ماشین خارجی مناسب بخرد، اما ماشین آنقدر با سرعت گران شد که الان با پس اندازش نمی تواند حتی پراید بخرد،

بله بله می گویم، و اظهار تاسف می کنم: "متاسفانه همینطوره"، ... چندلحظه سکوت می کنیم،

نمی دانم چه بگویم، اصلا نمی دانم، من بلد نیستم اینجور موقع ها چه باید کرد، بگویم ارزوهایت را عوض کن؟ محیطت را عوض کن؟ استانداردهایت را عوض کن؟ می گویم یک سکه رو بندازی بالا هزارتا چرخ می خوره تا بیاد پایین، می گوید سکه من اونطور که می خاستم نچرخید عمو، حالا هم کلا گم شد.

من فقط غرق می شوم این جور موقع ها و حداقل یک هفته ای طول می کشد تا از خودم بیرون بیایم،

اما شاید باورتان نشود، هنوز زندگی جریان دارد،

برچسب: نویسنده: اشکان خلیلی تاريخ: سه شنبه 10 شهريور 1405 ساعت: 8:47

صفحه بندی